|
بر زمين ايستاده و آسمان را می نگرند. می خواهند خورشيد
را به خانه خود بياورند. از آن بالاتر ادعای داشتنش
را در خانه می کنند. می خواهند به انديشه خود بال
دهند و خيال خود را روشن نمايند. می خواهند کلماتی را که با
عقاب انديشه صيد کرده اند حکمت بنامند و حکمت ناميده شده
خود را به آسمان نسبت دهند. می خواهند چتر
بی کران آسمان را بر سر حقير خود بگيرند و حق خودساخته
نگاه داشتنش را با گفته خود تاييد نمايند.
آيا پستی و بلندی زمين را ديده اند؟ شگفتی را در نگاه
خود به تماشا نشسته اند؟ آيا لذت در افتادن با علامات سوال
و اشتياق بنيان افکن خطر کردن در سياهی ناب، سياهی
مرموز، سياهی مطلق و بی کرانگی آن را درک کرده اند؟
اين شکنندگان حرمت حقيقت کاش به جای شنيدن صدای يکديگر
می شنيدند که نجواهای ديگری هم هست. نجواهای
آرام کسانی ديگر.
در کلبه خاکی ما شمعی کوچک است و بر زمين
عزيزمان گنجی يا گوهری نيست. دو چيز داريم. اشتياق به
دانستن و آگاهی به ندانستن.
سوما
|